![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:23 توسط حسين همتي |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:25 توسط حسين همتي |
|
|
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:41 توسط حسين همتي |
|
|
فقط 5 دقیقه طول می کشه ...پس تا تهش بخونین خیلی دلم گرفته بود خودمم نمی دونستم چم شده ؟!!نشستم خوب فکر کردم . خوب خوب فقط به یه نتیجه رسیدم و اونم اینکه : عاشق شدم عاشق یکی که مدتها کنارش بودم و باهاش زندگی می کردم بد جوری بهش عادت کرده بودم بدجوری برام ناز میکرد و دلم رو می برد حسابی برام تریپ گذاشته بود کلی تحویلم می گرفت هر چی من بش می گفتم : بابا شما خوشگل و زیبائی..شما همه چی داری...شما پولداری ...شوهر خوب برا شما خیلی بهتر از من هم هست اما دیدم نه، خانم اصلا بروش هم نمیاره که بابا مثلا ما خجالت کشیدیم .چشمشو انداخت تو چشمم و بم گفت: من تو رو دوست دارم و حاضرم برای با تو بودن تمام هستیمو فدات کنم وای نمی دونین چه حالی شدم !! آخه یه دیقه خودتونو بذارید جای من ...بچه ی مثبت .....سر بزیر ...آقا ....با حیااونوقت یه نفر بیاد بات اینجوری حرف بزنه ...نه خدا وکیلی چه حالی میشین ؟؟؟یه جلسه گداشتیم که بشینیم با هم حرفامونو خیلی جدی بزنیم ..قبول کرد یه قرار گذاشتیم و با هم مفصل صحبت کردیم ...بابا عجب خانومه خانومی بود هر چی بش گفتم ،گفت چشمهر شرطی گذاشتم قبول کرد .....تا جائی که گفت من اصلا با مهر هم هیچ مشکلی ندارم ...هر چی شما بگین آخه من شما رو خیلی دوست دارم ..اصلا مسئله ی مهر مشکلی نیست و به خاطر مهر نباید وصلت رو به هم زد و پسر به این خوبی را از دست داد .....خوب ما هم دیگه از خدا چی می خواستیم ...نه خدا وکیلی یه خانوم خوشگل و پولدار بیاد خواستگاریتون و با همه ی شروط شما موافقت کنه، چی کار می کنید ؟؟تازه بگه تمام ثروتش رو هم به نام شما می کنه .... فکر نکنین که طرف یه پیره دختر بود که به من کچل پیشنهاد ازدواج داد ...نه جوون بود و زیبا ...باور کنین راست میگم نگین این پسره رو خیال برداشته ....آخه کدوم دختر تو این دوره زمونه می ره خواستگاری یه پسر؟!!(بگذریم که البته بعضی از خانومای خوب می رن خواستگاری) ولی باور کنید همین چند وقت پیش از بیمارستان که مرخص شدم اومد خواستگاریم خلاصه ...درد سرتون ندم ...تمام حرفامونم با هم زدیم و قرار شد که ما بریم تحقیق ...تا اسم تحقیق رو شنید رنگ از روش پرید گفت یعنی با این همه اوصاف تحقیق هم احتیاجی هست؟ زودتر قرار عقد و عروس رو بذایم که دیر نشه منم با خودم گفتم راست می گه بیچاره ..تحقیق احتیاجی نیست ما که ضرری نمی کنیم ....طرف ظاهر مومنی هم داره ...اصلا به قیافش هم نمی خورد که اهل داستان باشه ..... خلاصه دردسرتون ندم ....قرار بعدی رو گذاشتیم برا دو روز دیگه به من گفت : آخه آقا سید من تو این دو روز چه جوری دوریه شما رو تحمل کنم ..با خودم گفتم بابا این دیگه کیه ؟ آخه از انصاف هم نباید گذشت... این عاشق چیه من شده ؟؟تا اومدم ازش بپرسم که واقعا شما تو من چی دیدن که عاشق من شدین ؛ سریع گفت :بابا شما که فرد مومنی هستید و فرزند حضرت زهرا هم که هستید ؛ چی دیگه از این بهتر ..من همیشه آرزو می کردم یه همسر مومنی مثل شما داشتم جاتون خالی ..... کلی از تعریفاش دلم ضعف رفت .....دیگه باورم شد که داره راست میگه طفلک ....چه دلیلی داره یه خانوم با ظاهری آراسته به تقوی با ظاهری اینقدر زیبا بخواد به من دروغ بگه ..؟؟ بش گفتم خلاصه این رسم بزرگاس دیگه ...شما هم اجازه بدین همه چی از طریق رسم و رسومش پیش بره ...با ناراحتی گفت اشکالی نداره ....طلا که پاکه چه منتش به خاکه برید تحقیق .....اینم آدرس محل کار من و اینم آدرسه ......خودم تو دلم می گفتم : نه چک زدم نه چونه ....عروس اومد به خونه بشکن زنون رفتم پیش اوستای مشتی خودم ...داستان رو براش از اول تا آخر تعریف کردم ...اوستای مشتیه ما زد زیر خنده با خودم گفتم: بابا اوستا هم باورش نمی شه که اومدن خواستگاریم ...خب البته حق داره که باورش نشه ...اون پیر مرده و دیگه این باور براش سخته که یه خانوم به این زیبائی با این همه ثروت با این ظاهر آراسته بیاد خواستگاریم ...همینجوری گرم افکار خودم بودم که اوستا منو صدا زد و گفت :آقا سینا این خانومی که میگی اسمش چیه ؟ با خودم گفتم اوستا هم عجب سوالات ناموسی ای می پرسه ؟؟آخه این دیگه چه سوالیه ؟داشتم فکر میکردم که اوستا دوباره منو صدا زد و گفت : می گم اسش چی بود ؟گفتم : اسمشون دنیا خانومهگفت: بیا اینجا پیش من رفتم کنار اوستا نشستم...دیدم نهج البلاغه رو باز کرده و به من می گه بیا بخون دیدم از قول مولا علی علیه السلام اینجوری نوشته بود که « دنیا رفیقی ایه که هر چی بیشتر بش اعتماد کنی به تو از پشت محکمتر خنجر می زنه » این دنیا خانوم شما جلب اعتماد می کنه ، از طرفی هم ظاهرش ظاهر مومنیه و چهره ی زیبائی هم داره ؛ اما وقتی بش عادت و اعتماد کردی ، اونموقست که بت خنجر می زنه و کمترتو میشکونه .سالهاست این دنیا به افراد زیادی از این طریق خیانت کرده...مواظب باش به تو خنجرش رو نزنه....راستش از شما چه پنهون یه دیقه نشستم و فکر کردم ...دیدم اوستا پر بیراه نمی گه و به یاد داستان امیر مومنان افتادم که به دنیا فرمودند : برو من تو را سه طلاقه کردم ... و آرزو کردم که منم بتونم دنیا رو طلاق بدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:53 توسط حسين همتي |
|
|
چهار بخش جالب توجه طبيعت ما شامل جسم، ذهن، دل و روان ميشود. در ارتباط با اين چهار بخش چهار توانمندي يا هوش وجود دارد که همه ما از آنها برخورداريم:هوش جسماني، هوش ذهني، هوش عاطفي و هوش معنوي. حال به اين نتيجه رسيده ام که با رعايت چهار فرضيه ساده در زندگي ميتوانيم به زندگي متعادل تر، منسجم تر و قدرتمند تري برسيم. اين ها بسيار ساده هستند ـ هر کدام براي يک بخش از طبيعت ما ـ اما به شما قول ميدهم اگر انها را با استمرار پيگيري کنيد در خود توانمندي جديدي پيدا ميکنيد که در وقت ضرورت ميتوانيد از ان استفاده نماييد. - براي جسم: فرض کنيد که حمله قلبي کرده ايد، حالا با توجه به ان زندگي کنيد. - براي ذهن: فرض کنيد نيمه عمر حرفه اي شما دو سال است،حالا بر اين اساس بر نامه ريزي کنيد - براي دل: فرض کنيد هر حرفي را درباره ديگران ميزنيد آن ها ميشنوند، حالا براين اساس صحبت کنيد. - براي روان: فرض کنيد در هر فصل يکبار با خالق خود ملاقات ميکنيد، حالا بر اين اساس زندگي کنيد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:13 توسط حسين همتي |
|
|
فرقي نمي کند يک چاله آب باشي يا دريا. مهم اين است که زلال باشي. اگر زلال باشي آسمان در تو مي افتد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:9 توسط حسين همتي |
|
|
فقط یک انار توی یخچال بود .هم من دلم می خواست بخورمش .هم او . گندید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:30 توسط حسين همتي |
|
|
پدر
تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در کنار خانوادههاشان خالی ست.
قدر داشته هاتون رو بدونید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:23 توسط حسين همتي |
|
|
جایی که در آن می خوابید و صبح قرار است در آن بیدار شوید خودش می تواند یک عامل برای سحر خیزی باشد هر چند این عامل در افراد مختلف متغیر است اما مثلا داشتن یک اتاق خواب منظم و مرتب و تمیز می تواند بسیار در سحرخیز بودن شما موثر باشد و نظم این اتاق سبب شود که شما احساس کنید سر زمانی که با خود قرار گذاشته اید باید از خواب بیدار شوید. در ادامه ی این مقاله ۲۳ نکته برای رسیدن به این عادت ذکر شده بود که در نوع خودشان جالب هستند و به نظرم اگر کسی اراده کافی داشته باشد می تواند به این نکات این عادت بسیار خوب و مفید را در خود ایجاد کند: ۱) محیط خوابتان را برای بیدار شدن مساعد کنید: ۲) به اندازه کافی بخوابید: ۳) کارهای روز بعدتان را در شب قبلش مشخص کنید: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط حسين همتي |
|
|
در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد
وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین خوردنش کفش جدید ش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:23 توسط حسين همتي |
|
|
دوستی را انتخاب کن که واسه جا شدن تو دلش مجبور نباشی خودتو کوچیک کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:27 توسط حسين همتي |
|
|
با سلام به دوستان
خانم یا آقای ((کسی که قرآن را دوست دارد)) سوال فرموده اند که آیا شما کلاس دارید؟ در جواب باید بگویم بله کلاسهای قرآنی اینجانب در موسسه دارتحفیظ القرآن الکریم واقع در خیابان ایران برگزار می گردد. البته کلاسها ویژه خردسالان و کودکان است . در ضمن دوره ی تربیت مربی قرآن نیز در موسسه توسط اینجانب ویژه خواهران و برادران علاقمند تشکیل گردیده است و روش تدریس خاص موسسه در آن کلاسها عرضه می گردد. شاگرد کوچک قرآن حسین همتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:51 توسط حسين همتي |
|
ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:40 توسط حسين همتي |
|
|
امام صادق عليهالسلام فرمودند:
1- طلبتُ الجنة، فوجدتها في السخأ: بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در بخشندگي و جوانمردي يافتم. 2- و طلبتُ العافية، فوجدتها في العزلة: و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آن را در گوشه گيري (مثبت و سازنده) يافتم. 3- و طلبت ثقل الميزان، فوجدته في شهادة «ان لا اله الا الله و محمد رسول الله»: و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آن را در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلياللهعليهوآله) يافتم. 4- و طلبت السرعة في الدخول الي الجنة، فوجدتها في العمل لله تعالي: سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آن را در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم. 5- و طلبتُ حب الموت، فوجوته في تقديم المال لوجه الله: و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آن را در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:36 توسط حسين همتي |
|
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:28 توسط حسين همتي |
|
|
جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : " وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه." جني قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:4 توسط حسين همتي |
|
|
- برخوردار از مرکز کنترل درونی : غم وشادی آنان وابسته به عوامل خارجی نیست. - از لحاظ جسمانی ،احساسی ،ذهنی ومعنوی از خود مراقبت می کنند. - میانه روی را در افکار، احساسات ورفتارهای خویش حفظ می کنند. - توانایی بخشش اشتباهات خود ودیگران را دارند. - مسئولیت اداره زندگی خود را بعهده می گیرند. - به نقطه نظرات دیگران گوش می دهند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 8:48 توسط حسين همتي |
|
|
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد
پس اي برادران عزيز هيچ وقت راه نفوذي براي شيطان در بين خودتان ايجاد نكنيد اميدوارم كه از اين مطلب استفاده ببريد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:57 توسط حسين همتي |
|
|
عینک نمی زد که نگن عینکیه . یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد . از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:48 توسط حسين همتي |
|
|
یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست ساعت بعد حساب داریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:1 توسط حسين همتي |
|
|
يكي از بيماريهاي رواني كه انديشه جامعه امروزي ما را سخت درگير خود كرده است،بيماري رواني وسواس مي باشد. امروزه،افراد زيادي با اين مشكل دست و پنجه نرم ميكنند و نه تنها با خود،بلكه با اطرافيان خود نيز درگيريهايي پيدا كردهاند. شخص وسواس،هميشه خود را از ديگران برتر،بهتر و پاكيزهتر ميبيند و همين،موجب دلگيري و رنجش اطرافيان ميشود. وسواس انواع گوناگوني دارد:وسواس فكري،اخلاقي و عملي و بايد بدانيم،همان طور كه شستشوهاي بيش از اندازه،پيامدهاي تلخ و ناگواري را به دنبال دارد،وسواس فكري هم با پريشان فكري ها و ناآراميهايي كه زائيده پندارهاي غلط شخص بد فكر ميباشد،در نشست و برخاستها و روابط اجتماعي،موجب اختلافهاي دامنه داري ميشود كه همه را در آتش سوزان خود ميسوزاند و خاكستر ميكند. عوامل و ريشههاي بيماري وسواس،عبارتند از: 1ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:55 توسط حسين همتي |
|
|
قالَ رَسولُ اللَّهِ (ص): الوَلَدُ سَيدٌ سَبعَ سِنينَ وَ عَبدٌ سَبعَ سِنينَ وَ وَزيرٌ سَبعَ سِنينَ. فَإن رَضيتَ خَلائِقَهُ لإحدى وَ عِشرينَ وَ إِلاّ فَاضرِبْ عَلى جَنبِهِ فَقَد أعذَرتَ إلى اللَّهِ تَعالى».(1)
شيعه هم از درياى بيكران قرآن كلام خدا بهره مىگيرد و هم از گنجينه احاديث و روايات رسول خدا و اهل بيت گرامىاش توشه بر مىدارد و افتخار آن دارد كه بيش از 14 قرن از هر دو ميراث گرانسنگ رسول مكرم اسلام پاسدارىنموده و بهرهها جسته است. و اكنون نيز در خدمت اين هر دو، با حقايق عالم مرتبط است. هم از اين رو كوشيده است تا با فهم كاملتر كتاب و سنت، محتواى معارف خود را غنا بخشد و با عمل به آن تكامل انسانى يافته و جامعهاى الهى ايجاد نمايد. يكى از احاديث پر ارزش نبوى كه در باب تربيت اولاد، راهنماى همه پدران و مادران و مربيان است، اين روايت شريف است: فرزند، هفت سال مولى، هفت سال بنده، و هفت سال وزير است. پس اگر در سال بيست و يكم روحيات او مورد رضايت تو بود (شكر خداى نما) و الاّ واگذار، كه در پيشگاه خدا معذورى. اين بيان كوتاه، به واقع چهره زيباى يك گزارش مفصّل و يك دستورالعمل طولانى است كه در نهايتِ لطافت، شيوايى و اختصار، روشنگر مسير حركت پدران و مادران و مربيان است و در پشت پرده ايجاز و اختصارِ اين كلام، گنجينهاى ارزشمند از تعاليم الهى نهفته است. 1. اين روايت شريف داراى دو چهره انشايى و اخبارى است. از يك سو، توصيفى از چگونگى وضعيت درونىفرزندان در سنين مختلف است و نحوه نگرش كودك به خود را در دورانهاى متفاوت زندگى مىنماياند، و از ديگر سوى، توصيه و دستورالعملى براى مربيان، تا شيوه برخورد با رفتارها و حالات روحى كودك را در ادوار گوناگون آموزش دهد. كوتاه سخن آنكه، اين كلام نورانى به زيبايى بيان مىكند كه نحوه نگرش فرزند به خويش، اينگونه «هست» و شيوه برخورد با او چنين «بايد» 2. مخاطبِ اين سخن، همه كسانى هستند كه به نحوى با كودكان و نوجوانان سر و كار دارند و با آنها مستقيم يا غير مستقيم روبرو مىشوند. همه پدران و مادران و مربيان و آموزگاران و بزرگترها. 3. «سيد» نماد موجودى است كه نظراً و عملاً نسبت به بندگان خود استقلال و اختيار تام دارد و خود را در رأى و حكم صائب مىبيند. نه با بندگانِ خود، در امور مشورت مىكند و نظر مىخواهد، و نه عمل خود را مطابق آرا و اميال آنها تنظيم مىنمايد و از آنها دستور مىگيرد. هميشه خود را نسبت به زيردستان، برتر ديده و صاحب اختيار مىداند. لذا انتظار اطاعت بىچون و چراى فورى از بندگان خويش دارد و هيچگونه تخطّى و سرپيچى را بر نمىتابد. 4. «عبد» سمبل انسانى است كه نه در عمل استقلال دارد و نه رأى او، صائب و مقبول ديده مىشود. از اين جهت هيچگاه طرف مشورت قرار نمىگيرد و تنها از او انتظار اطاعت و امتثال كامل مىرود. عبد هر چه بيشتر مطيع و منقاد و سر براه باشد و بىچون و چرا فرمان برد، كاملتر است. او خود را در صورت نافرمانى و تخطّى، مستحق تنبيه و شايسته ملامت و مجازات مىبيند و پذيراى تربيت مستقيم و أمر و نهى صريح است 5. «وزير» نماينده موجودى است كه رأى او مسموع و نظر او مورد احترام و شايسته دقّت است، امّا استقلال عملىنداشته و حكم او نافذ نيست. وزير خود را سزاوار مشاوره و نظرخواهى مىداند، و رأى مستقل مىدهد، و به هيچ روى تحمّل پرخاش و بىاحترامى ندارد و أمر و نهى صريح و مستقيم را بر نمىتابد. در فرزانگى براى خود شخصيت و شأنى همسنگ امير و حاكم قائل است، گر چه نهايتاً تابع و مطيع اوامر اوست. با توجه به اين مقدّمات، نحوه رويارويى با فرزندان در مسائل مختلف زندگى به خوبى روشن مىگردد، برخى از موضوعاتى كه لسان شيواى اين حديث گوياى آنها است از اين قرار است: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:50 توسط حسين همتي |
|
|
همه ما بخش عمدهاى از زندگى خود را در ارتباط با ديگران مىگذرانيم يا در فكر آن به سر مىبريم. تحقيقات نشان داده است كه 75% اوقات روزانه ما صرف ارتباط با ديگران مىشود، پس مىتوان گفت: 75% موفقيتهاى ما نيز به چگونگى روابطمان با ديگران بستگى دارد. از اينرو در دهههاى اخير، توجه بسيارى به مبحث مهارت در روابط اجتماعى شده است و در روانشناسى گاهى با عنوانهايى مانند «ارتباط ميان فردى» يا «مهندسى رفتار ارتباطى»، مطرح مىشود.
از سوى ديگر، ميل به محبوبيت و داشتن پايگاه مردمى، يك نياز طبيعى در انسان است. همه ما دوست داريم ديگران به ما احترام كنند. اين ميل كه يكى از ويژگىهاى مهم دوره جوانى است، وقتى برآورده مىشود كه ارتباطى مؤثّر و سازنده داشته باشيم. توجه بيش از حد جوانان به اين مقوله، موجب شده است كه يكى از دغدغههاى قشر جوان را مقبوليت و پذيرش اجتماعى و نفوذ در دلها و ارتباط مؤثّر داشتن، تشكيل دهد. و البته بايد به آنها حق داد، زيرا از يكسو، به افراد صاحب نفوذ در جامعه مىنگرند كه فاتح قلعه دلهايند و در هر كوى و برزن، نامشان بر سر زبانهاست و از سوى ديگر، به دليل جوان بودن و تجربه نداشتن از زندگى اجتماعى، خود را ناكام مىبينند. اما واقعيت اين است كه در جوانى نيز مىتوان ارتباطى موفق داشت، به شرط آنكه مهارتهاى ارتباطى را بشناسد و آنها را به درستى به كار بندد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:51 توسط حسين همتي |
|
اخلاق در خانوادهمهرورزى به فرزندانمحبت و خوشرفتارى، نقش بسيار مهمى در تربيت صحيح فرزند دارد. محبت، احساسات پاك كودك را شكوفا مىسازد و كمبود عاطفه و عقدههاى روانى، دامنگير فرزندان نمىشود. همچنين، زمينه رحمت خداوند را فراهم مىسازد. امام صادق «عليهالسلام» مىفرمايد: «اِنَّ اللّهَ عزّوجَلَّ لَيَرْحَمُ الرَّجُلَ لِشِدَّةِ حُبِّهِ لِوَلَدِه» «خداوند بزرگ به آدمى به خاطر شدت علاقه و دوستى به فرزندش، رحم مىكند.» ايشان در سخن ديگرى فرموده است: «اَحبُّوا الصِّبْيانَ وَ ارْحَمُوهُم وَ اِذا وَعَدْتُمُوهُم فَفُوا لَهُم فَانَّهُم لا يَروُنَ اِلاّ اَنَّكُم تَرْزَقُونَهُم». «به كودكان محبت كنيد و به آنها رحم نماييد و هرگاه به آنان وعدهاى داديد، وفا كنيد؛ زيرا آنها شما را روزى دهنده خود مىدانند.» رسول گرامى اسلام در منزل همه روزه كه از خواب بر مىخاست، دست محبت بر سر فرزندان خود مىكشيد. امام صادق «عليهالسلام» از رسول خدا «صلى الله عليه و آله» نقل مىكند: «مَنْ قَبَّلَ وَلَدَه كَتَبَ اللّهُ عَزُّوجَلَّ لَهُ حَسَنةً وَ مَن فَرَحهُ فَرَّحَهُ اللّهُ يَوْمَ القِيامَةِ» «آن كس كه فرزند خود را ببوسد، خداوند حسنهاى در نامه عمل او مىنويسد و هر كس كه فرزندش را شاد كند، خدا او را در روز قيامت شاد خواهد كرد.» فرزندان امروز، پدران و مادران و مسئولان فردايند. اگر به قدر كافى و به شايستگى محبت نبينند، به كمبود عاطفه دچار مىشوند و در آينده، جامعه با نشاطى نخواهيم داشت. بر همين اساس، امام صادق «عليهالسلام» توصيه مىكند: «أكثِروا من قُبلةِ اولادِكم فانَّ لَكُم بِكُلِّ قُبْلَةٍ دَرَجةً» «فرزندانتان را زياد ببوسيد؛ زيرا براى شما در هر بوسهاى درجهاى است.»
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:9 توسط حسين همتي |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:6 توسط حسين همتي |
|
|
مرحوم محمّدتقی بُهلول گنابادی، در طول عمر طولانی و بابرکت خود، همواره با رضایت و تسلیم زندگی کرد. بعد از نقشی که در واقعه گوهرشاد داشت و به افغانستان گریخت، مدّت 31 سال در زندانهای افغانستان، گرفتار بود و در این مدّت، به مولای خود، امام کاظم(ع) اقتدا کرد و هرگز خم به ابرو نیاورد.
ایشان میگوید: خودم را در راه مبارزه با دشمنان خدا، برای هر گونه اتّفاقی، آماده کرده بودم. در زندان انفرادی، پشههای بسیار موذیای به من حمله کردند، به طوری که جای نیش آنها خیلی آزاردهنده بود. گفتم: خدایا! اگر برای مبارزه در راه تو و رسول تو و اهل بیت (ع) نیش این پشهها لازم است، با تمام وجود میپذیرم. شب اوّلی که به زندان افتادم، با انبوه حشرهها ـکه در افغانستان خَسَک» و در ایران جوجو» و ساس» نامیده میشودـ، روبهرو شدم. این حشرهها، قرمزرنگ و بدبو هستند. محل نیش آنها خیلی میسوزد و روی پوست، برآمدگی ایجاد میشود. در آن شب و شب بعد، به خاطر این حشرهها، نتوانستم بخوابم. شب سوم، هنگام سحر برخاستم و به درگاه الهی، راز و نیاز کردم و گفتم: ای خدا! من آمادگی تحمّل هر گونه مصیبتی را در راه تو دارم. اگر در آزار این حشرات، فایدهای برای دینم هست، خلاصی را نمیخواهم و صبر میکنم؛ امّا به نظر نمیرسد که تحمّل این حشرات، فایدهای برای دین داشته باشد. بنا بر این، ـ ای خدای منـ از تو میخواهم و تو را به مقام محمّد و آل محمّد(ص) قسم میدهم که این اذیت را از من برطرف سازی! بعد از سه روز بیخوابی، خوابیدم. وقتی بیدار شدم، به اطراف نگاه کردم. دیوار سلّول، اکنون پُر بود از حشراتی سیاهرنگ که مأموریت یافته بودند حشرات قرمزرنگ را از بین ببرند. چهار ساعت طول کشید که حشرههای قرمزرنگ، به طور کامل نابود شوند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:51 توسط حسين همتي |
|
|
یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت: - آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:47 توسط حسين همتي |
|
|
بازيگر مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟ جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم. يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:43 توسط حسين همتي |
|
|
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم ” مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ ” و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد: از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و … ” خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند … ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . … من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند. براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:7 توسط حسين همتي |
|
|
روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید ! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:1 توسط حسين همتي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
قرآني تبیان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
شهيد آويني تبيان روانشناسي و تربيتي انديشه قم موسسه تحقيقاتي حضرت وليعصر(عج) |
|
RSS
|